خلوتی با صفای اصفهانی
شمارهٔ ۲۵
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
رسید دست من از عشق دل بدولت دوستکه این خرابه بی حد و وصف خانه اوست
۲
بران بدم که نگنجم بپوست در غم مغزغم تو آمد و ما را نه مغز ماند و نه پوست
۳
بباغ دل بهوای طلوع طلعت یارمکار تخم ارادت که این گل خود روست
۴
بساحلی تو چه دانی غم مرا که ز دردکنار حسرت دریا و چشم غیرت جوست
صفحهٔ ۱ از ۴