خلوتی با بابافغانی
شمارهٔ ۴۹۳
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
بتی کز غایت خوبی زند با مهر و مه پهلوبه یک جا کی نهد با عاشقان رو سیه پهلو
۲
چو غنچه آنکه شبها برگ گل در پیرهن داردچه غم دارد که من چون می نهم بر خاک ره پهلو
۳
به آزار دلم هر تار مو بر تن شود خاریجدا زان شاخ گل شب چون نهم بر خوابگه پهلو
۴
تو ای نازک بدن از لاله و گل ساز جای خودکه می سوزد مرا از خاک گلخن ته بته پهلو
صفحهٔ ۱ از ۲