خلوتی با امامی هروی
شمارهٔ ۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
مرا که گفت که دل بگسل از دیار و ز یار؟که باد صبحِ امیدش چو روزِ من شبِ تار
۲
دلم به حُکمِ که برتافت مِهر از آن سرِ زلف؟کز او شدست پراکنده عقل را سر و کار
۳
روانم ارچه جدا ماند از آن دو نرگسِ شوخکه مستِ باده ی سِحرند در میانِ خمار
۴
به بی قرار دو زلف و به دلفریب دو چشم،مرا شکسته ی غم کرد یارِ خسته ی زار
صفحهٔ ۱ از ۲