خلوتی با خیالی بخارایی
شمارهٔ ۲۸۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
تا به روی از دیده اشک لالهگون میآیدمدم به دم از گریهٔ خود بوی خون میآیدم
۲
گوییا مسکین دلم در قید زنجیر بلاستکز سرِ زلف تو فریاد جنون میآیدم
۳
ای رفیقان کسوت زاهد نه بر قدّ من استبر قد رندی لباس فقر چون میآیدم
۴
ناسزا تا گفت با من از درون جان رقیبکافرم گر هرگز از خاطر برون میآیدم
صفحهٔ ۱ از ۲