خلوتی با آشفتهٔ شیرازی
شمارهٔ ۱۵
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
چشم تو بربست از فسون بر خلق راه خواب رازلفت پریشان میکند جمعیت احباب را
۲
گفتم دل سوداییم دارد دوا بگشود لبگفتا نبینی در شکر پروردهام عناب را
۳
مینغنود شب تا سحر چشمم ز هجرت ای پسرکی خواب آید در نظر افتاده در غرقاب را
۴
زلفت به هر جا می کشد ، دل در هوایش میرود،ناچار ماهی میرود تا میکشد قلاب را
صفحهٔ ۱ از ۳