→ سلسلةالذهبجامی
جامی
دفتر اول
از فهرست کتاب، به شعر دلخواهت برو.
بخش ۱۶۱ - در مذمت آن طایفه شقاوت مال که خود را آل نبی و اهل بیت او شمرند صلی الله علیه و علی آله و سلم: و حال آنکه نباشند. قال صلی الله علیه و سلم: لعن الله الداخل فینا بغیر نسب و الخارج عنا بغیر سببهمچو این جاهلان جاه طلب←بخش ۱۶۲ - در بیان آنکه چون کسی را با حضرت رسالت صلی الله علیه و سلم نسبت دینی درست نباشد دعوی نسبت طینی سودی نداردپادشاهانه مجلسی می ساخت←بخش ۱۶۳ - تفسیر قوله تعالی: قل ان کنتم تحبون الله فاتبعونی یحببکم اللهبا نبی گفت ایزد متعال←بخش ۱۶۴ - در بیان آنکه هر چیزی را که با معشوق در اموری مشابهت باشد به قدر مشابهت عاشق را به او میل افتدهر که در راه عاشقی روزی←بخش ۱۶۵ - قصه خلاص کردن مجنون آهو را از دست صیاد به سبب مشابه بودن وی لیلی راصید جویی به دشت دام نهاد←بخش ۱۶۶ - اشارت به آنکه چون تقریب سخن به عشق و محبت رسیده بود در خاطر چنان بود که به قدر وسع شرح و بسط اصل و فرع آن کرده شود اما به موجب امر بعضی عزیزان که به حکم عشق و محبت امتثال امر او واجب ست اشتغال به امری دیگر که بعد از این معلوم شود واقع شدقصه عاشقان خوش است بسی←بخش ۱۶۷ - در بیان آنکه حضرت شیخ ابوسعید ابوالخیر قدس الله تعالی سره همیشه از خود به ایشان تعبیر کردی و کلمه ما و من را هرگز بر زبان نیاوردیشیخ مهنه که بود پیوسته←بخش ۱۶۸ - اشارت به آنکه نکته در آن چه بوده باشد که حضرت شیخ قدس سره از خود به کلمه ایشان تعبیر کرده نه به او که غایب واحد راستگر تو گویی که شیخ دین ز چه رو←بخش ۱۶۹ - سؤال و جوابور تو گویی که کاملان بسیار←بخش ۱۷۰ - در بیان آنکه کاملان و عارفان را ملاحظه صورت کثرت از مشاهده سر وحدت باز نمی داردبلکه چون ابر بر سرت بارد←بخش ۱۷۱ - اشارت به بعضی از اوصاف و اخلاق حضرت خواجه و اصحاب ایشان ابقاهم الله تعالی ما أمکن البقاء و رقاهم ما تیسر الارتقاءزده اصحاب و خواجه حلقه به هم←بخش ۱۷۲ - حکایت بر سبیل تمثیلخسروی را که بود فرزندان←بخش ۱۷۳ - در بیان سر فضیلت نماز جماعت بر نماز منفردبنگر در نماز وقت عمل←بخش ۱۷۴ - حکایتی که خدمت ارشاد مابی مولانا و مخدومنا سعدالملة والدین الکاشغری از شیخ خود خدمت مولانا نظام الدین خاموش قدس الله روحه نقل می فرموده اندکهف اصحاب سعد دین و دول←بخش ۱۷۵ - در بیان آنکه شرط صحبت آنست که همه اصحاب در معرض آن باشند که چون در یکدیگر عیبی بینند به قول یا فعل دفع آن بکنندمرد باید که یار جوی بود←بخش ۱۷۶ - قصه آن خرس که آبش می برد شخصی تصور کرد که خیکی است پر بار، رفت تا آن را بگیرد، خرس در وی آویخت، آن شخص به وی درماند، دیگری از کناره فریاد کرد که خیک را بگذار و بیرون آی. گفت من او را گذاشته ام او مرا نمی گذاردخرسی از حرص طعمه بر لب رود←بخش ۱۷۷ - رجوع به آنچه پیش از این اشارتی به آن رفته بودپیش ازین ذکر قاصد و نامه←
→ صفحهٔ قبل۵ از ۵