خلوتی با جامی
بخش ۱۷۶ - قصه آن خرس که آبش می برد شخصی تصور کرد که خیکی است پر بار، رفت تا آن را بگیرد، خرس در وی آویخت، آن شخص به وی درماند، دیگری از کناره فریاد کرد که خیک را بگذار و بیرون آی. گفت من او را گذاشته ام او مرا نمی گذارد
دفتر اول
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
خرسی از حرص طعمه بر لب رودبهر ماهی گرفتن آمده بود
۲
ناگه از آب ماهیی برجستبرد حال به صید ماهی دست
۳
پایش از جای شد در آب فتادپوستین زان خطا در آب نهاد
۴
ای بسا کس که حرص زد راهشآب ناخورده کشت در چاهش
صفحهٔ ۱ از ۹