شعر را زندگی کن
→ کشکولشیخ بهایی
شیخ بهایی

دفتر چهارم - قسمت اول

از فهرست کتاب، به شعر دلخواهت برو.

بخش اول - قسمت اولبسم الله الرحمن الرحیم←بخش اول - قسمت دومای به پهلوی تو دل در پرده←بخش دوم - قسمت اولامیر مؤمنان علی(ع) را روزی که بر قاطری به جنگ بود، گفتند: کاش اسبی را بر همی نشستی. فرمود: من از کسی که حمله آرد، نگریزم و بر آن کس که گریزد حمله نبرم. از این رو، همین قاطر کفایتم می کند.←بخش دوم - قسمت دومعارفی را پرسیدند: آیا بلائی را شناسی که بر مبتلایش رحم نکنند و نعمتی را که منعمش را حسادت نورزند؟ گفت: بلی، فقیر چنین است.←بخش سوم - قسمت اولخلیفه ای از کودکی عادت خاک خوردن داشت. روزی به طبیب خویش گفت: چه چیزی از خاک خوردن مانع شود؟ گفت: اراده ی مردان. گفت: راست گفتی و از آن پس دیگر چنان نکرد.←بخش سوم - قسمت دومچشم عقل و علم کور از شهوت است←بخش چهارم - قسمت اولگدائی همی رفت و کودکش در پیش روان بود. کودک صدای زنی بشنید که در پی جنازه ای همی گفت: ای مرد ترا به جائی برند که نه در آن عطائی بود نه فراشی، نه چاشتی و نه شامی. کودک گفت: پدر، جنازه را به خانه ی ما همی برند.←بخش چهارم - قسمت دومابو محمد بن یحیی، معلم مامون، گفت: روزی ناگزیر از بیمارئی که دچارش بودم، نشسته نماز خواندم. قضا را مامون خطائی کرد. برخاستم تا تنبیهش کنم. وی گفت: شیخا، خداوند را نشسته اطاعت همی کنی اما برخاسته عصیان روا می داری؟←بخش پنجم - قسمت اولشیخ در کتاب نجات گفت: فلک حیوانی است که مطیع خداوند است.←بخش پنجم - قسمت دومدل نهادیم به بیداد، عطای تو کجاست←
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth