خلوتی با شیخ بهایی
بخش چهارم - قسمت اول
دفتر چهارم - قسمت اول
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
گدائی همی رفت و کودکش در پیش روان بود. کودک صدای زنی بشنید که در پی جنازه ای همی گفت: ای مرد ترا به جائی برند که نه در آن عطائی بود نه فراشی، نه چاشتی و نه شامی. کودک گفت: پدر، جنازه را به خانه ی ما همی برند.
۲
ابوالعینا روزی از کودکی پرسید: در کدام باب نحوی؟ گفت: در باب فاعل و مفعول. گفت: بدین گونه در باب ابوین خویشتنی.
۳
کنیزکی وی را گفت: انگشتری خویش به من ده تا هماره به خاطرت آرم. گفت: مرا بهر این که آن را به تو ندادم به خاطر دار.
۴
ای در اسباب جهان پای تو بندمانده از راه بدین سلسله چند
صفحهٔ ۱ از ۲۷