شعر را زندگی کن
→ دیوان رباعیاتاوحدالدین کرمانی
اوحدالدین کرمانی

الباب السادس: فی ما هو جامع لشرایط العشق و المشاهَده و الحسن و الموافقه و ما یلیق بهذا الباب

از فهرست کتاب، به شعر دلخواهت برو.

شمارهٔ ۲۴۱بی دیدن تو بیم هلاک است مرا←شمارهٔ ۲۴۲تا مهر تو در سینه نهان است مرا←شمارهٔ ۲۴۳شمع ارچه زآتش همه تن پر نور است←شمارهٔ ۲۴۴هنگام وداع آمد آن سرو بلند←شمارهٔ ۲۴۵یارم به سفر چو راه رفتن بگزید←شمارهٔ ۲۴۶روزی دو سه از وصل تو بودم دلشاد←شمارهٔ ۲۴۷گر ماه شوی به جز محاقی نبود←شمارهٔ ۲۴۸وصل ارچه که دیده را منوّر دارد←شمارهٔ ۲۴۹صحرای جهان بی تو مرا تنگ آید←شمارهٔ ۲۵۰شب دوش نقاب قیر بر رخ چو کشید←شمارهٔ ۲۵۱داماد خیال را نثاری نرسد←شمارهٔ ۲۵۲یار ارچه زمن هیچ نمی آرد یاد←شمارهٔ ۲۵۳ماییم زدل دور و ز دلبر مهجور←شمارهٔ ۲۵۴او را چه تمتّع از جوانی باشد←شمارهٔ ۲۵۵چون دید دل من اثر سوز فراق←شمارهٔ ۲۵۶ای دلبر قصّاب نه سر می دهیَم←شمارهٔ ۲۵۷سرمایهٔ عمر عاقلان یک نفس است←شمارهٔ ۲۵۸مردار چه به کار خویش سرگردان است←شمارهٔ ۲۵۹خه خه به چه گشته ای چنین دشمن دوست←شمارهٔ ۲۶۰اینها که زاسرار قدَر بی خبرند←شمارهٔ ۲۶۱گل گفت چو رخت ما به صحرا فکنند←شمارهٔ ۲۶۲یاری که به وقت کار در کار آید←شمارهٔ ۲۶۳ای دل همه آن بکن که رایت باشد←شمارهٔ ۲۶۴با هر بد و نیک وا نوازیم به طبع←شمارهٔ ۲۶۵چون آتش و آب بردباری نکنی←شمارهٔ ۲۶۶چندت گویم گر سر مردم داری←شمارهٔ ۲۶۷هرگه که تو با فرشته بین بنشینی←شمارهٔ ۲۶۸آن کس که برای فقر بربست کمر←شمارهٔ ۲۶۹دوش این چشمم که دُرّ مکنون می ریخت←شمارهٔ ۲۷۰هر کاو رقمی زعقل بر دل بنگاشت←شمارهٔ ۲۷۱مقصود ز روزگار این یک نفس است←شمارهٔ ۲۷۲ای همنفسان فعل اجل می دانید←شمارهٔ ۲۷۳گفتم که مگر تخم هوس کاشتنی است←شمارهٔ ۲۷۴آن یار که منزلگه او قلب آمد←شمارهٔ ۲۷۵عنبر که نه آن تست لادن به ازوست←شمارهٔ ۲۷۶دردا که زعمر مایهٔ سود نماند←شمارهٔ ۲۷۷بیماری دل نمی توان پنهان کرد←شمارهٔ ۲۷۸دست دل اگر به دامن یار زنیم←شمارهٔ ۲۷۹خوبان همه گردن نفرازند آخر←شمارهٔ ۲۸۰هنگام گل آمد به تماشا نرویم؟←
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth