شعر را زندگی کن
اوحدالدین کرمانی

الفصل الثانی - فی الاقاویل المختلفة خدمة السلطان

از فهرست کتاب، به شعر دلخواهت برو.

شمارهٔ ۱سلطان خودم خدمت سلطان نکنم←شمارهٔ ۲گر عاقلی آن بکن که یزدان فرمود←شمارهٔ ۳در خدمت مخلوق امانی نبود←شمارهٔ ۴چون نیستم از امیر جز دردسری←شمارهٔ ۵بگسل دل خود را تو زپیوند امیر←شمارهٔ ۶تا بتوانی ضد خداوندی گیر←شمارهٔ ۷در دست مگیر سخت مال دگران←شمارهٔ ۸تا در پی این فزون و آن کم باشی←شمارهٔ ۹چندانک تو را به خود بود دسترسی←شمارهٔ ۱۰بر نفس خودت نئی به کلّی ظالم←شمارهٔ ۱۱در راه کرم کوه به کاهی بخشند←شمارهٔ ۱۲در راه توَم گر زیم و گر میرم←شمارهٔ ۱۳از بخت بدت اگر شکایت باشد←شمارهٔ ۱۴چشم ار ز ادب به توتیایی نرسد←شمارهٔ ۱۵با قوّت پیل مور می باید بود←شمارهٔ ۱۶هر چند کسی نیست که هست الّا او←شمارهٔ ۱۷چون می ناید زما دمی درخور او←شمارهٔ ۱۸غوّاصان را اگرچه بیمی نبود←شمارهٔ ۱۹این راز درونی مشمر کاری خرد←شمارهٔ ۲۰گفتی به شب آیمت [که] بیگاه شود←شمارهٔ ۲۱هر کاو به وفا گرفته مسکن دارد←شمارهٔ ۲۲آنجا که عنایت خدایی باشد←شمارهٔ ۲۳او را خواهی، بگیر یک دم کم خود←شمارهٔ ۲۴شش پنج کسی زند که بازی داند←شمارهٔ ۲۵گفتم اثری از غم تو می باید←شمارهٔ ۲۶اشکم ز دو دیده تا به دریا برسد←شمارهٔ ۲۷می آید و بی دل دو هزار از چپ و راست←شمارهٔ ۲۸تا آتش رخسار تو را دود نبود←شمارهٔ ۲۹آن خط که از آن ماه دل افروز دمد←شمارهٔ ۳۰آن قوم که راه بین فتادند و شدند←شمارهٔ ۳۱گر دل زتو بگسلد فراموشش باد←شمارهٔ ۳۲نفس سره ام همّت گردون نکشد←شمارهٔ ۳۳در کوزه نشست گل چو رخسارش دید←شمارهٔ ۳۴گفتم که شبی با تو توانم دم زد؟←شمارهٔ ۳۵بلبل همه شب به درد دل می نالید←شمارهٔ ۳۶گر هیچ سوی زلف تو راهی باشد←شمارهٔ ۳۷قصّاب چو گوشت از سر دست بداد←شمارهٔ ۳۸هر کارد که از کشتهٔ خود برگیرد←شمارهٔ ۳۹چشم سیهت که ناف آهو دارد←شمارهٔ ۴۰فریاد که آن سرو چمن می‌جنبد←
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth