شعر را زندگی کن
→ خواجه عبدالله انصاریخواجه عبدالله انصاری
خواجه عبدالله انصاری

مناجات پیر انصار

از فهرست کتاب، به شعر دلخواهت برو.

شمارهٔ ۴۱الهی هر که تو را جوید اینقدر رستخیزی باید یا به تیغ ناکامی او را خون ریزی باید، هر که قصد تو کند روزش چنین است یا بهره درویش خود چنین است←شمارهٔ ۴۲الهی همگان در فراق می سوزند و دوستدار در دیدار، چون دوست دیده ورگشت دوستدار را با شکیبائی چه کار؟ الهی با بهشت چه سازم و با حور چه بازم، مرا دیده ده که از هر نظری بهشتی سازم←شمارهٔ ۴۳الهی گل بهشت در چشم عارفان خار است و جوینده تو را با بهشت چکار است؟←شمارهٔ ۴۴الهی تو ما را جاهل خواندی از جاهل جز خطا چه آید؟ تو ما را ضعیف خواندی از ضعیف جز خبط چه آید؟ الهی تو ما را برگرفتی و کسی نگفت که بردار، اکنون که برگرفتی وامگذار و در سایه لطف و عنایت خود میدار←شمارهٔ ۴۵الهی دانی چه شادم، نه آنکه بخویشتن بتو افتادم، تو خواستی من نخواستم، دولت بر بالین دیدم چون از خواب برخاستم←شمارهٔ ۴۶الهی چون من کیست که اینکار را سزیدم، اینم بس که محبت ترا ارزیدم←شمارهٔ ۴۷الهی از آن خوان که بهر پاکان نهادی نصیب من بینوا کو؟ اگر نعمتت جز بطاعت نباشد پس آنرا بیع خوانند لطف و عطا کو؟ اگر در بها مزد خواهی ندارم و اگر بی بهادهی بخش ما کو؟ اگر از سگان توام استخوانی و اگر از کسان توام مرحبا کو؟ الهی یک دل پر درد دارم و یک جان پر زجر، خداوندا این بیچاره را چه تدبیر؟ بار خدایا درماندم نه از تو لکن درماندم در تو، اگر غایب باشم گوئی کجائی؟ و چون بدرگاه آیم در رانگشائی←شمارهٔ ۴۸الهی هر کس را آتش در دل است و این بیچاره آتش بر جان، از آنست که هر کس را سر و سامانی است و این درویش را نه سر و نه سامان←شمارهٔ ۴۹الهی موجود نفسهای جوانمردانی، حاضر ذاکرانی، از نزدیک نشانت میدهند و برتر از آنی و از دورت می پندارند نزدیکتر از جانی←شمارهٔ ۵۰الهی دلی ده که شوق طاعت افزون کند و توفیق طاعتی ده که ببهشت رهنمون کند←شمارهٔ ۵۱الهی در آتش حسرت آویختم چون پروانه در چراغ، نه جان رنج دیده نه دل الم داغ←شمارهٔ ۵۲الهی در سرآب دارم، در دل آتش، در باطن ناز دارم، در باطن خواهش در دریائی نشستم که آنرا کران نیست، بجان من دردیست که آنرا درمان نیست، دیده من بر چیزی آید که وصف آن بزبان نیست←شمارهٔ ۵۳الهی ای کریمی که بخشنده عطائی و ای حکیمی که پوشنده خطائی و ای احدی که در ذات و صفات بیهمتائی و ای خالقی که راهنمائی و ای قادری که خدائیرا سزائی، بذات لایزال خود و بصفات با کمال خود و بعزت و جلال خود و بعظمت جمال خود که جان ما را صفای خود ده، دل ما را هوای خود ده، چشم ما را ضیاء خود ده و مار ا آن ده که آن به←شمارهٔ ۵۴الهی ای بیننده نمازها، ای پذیرنده نیازها، ای داننده رازها و ای شنونده آوازها، ای مطلع بر حقایق و ای مهربان بر خلایق عذرهای ما بپذیر که تو غنی و ما فقیر، عیبهای ما مگیر که تو قوی و ما حقیر، اگر بگیری بر ما حجت نداریم و اگر بسوزی طاقت نداریم، از بنده خطا آید و زلت و از تو عطا آید و رحمت←شمارهٔ ۵۵الهی بحق آنکه ترا هیچ حاجت نیست رحمت کن بر آنکه او را هیچ حجت نیست←شمارهٔ ۵۶الهی در دل ما جز تخم محبت مکار و بر این جانها جز الطاف و مرحمت مدار و بر این کشت ها جز باران رحمت مبار←شمارهٔ ۵۷الهی تو بر رحمت خود و من بر حاجت خویش، تو توانگری و من درویش←شمارهٔ ۵۸یارب ز کرم بحال من رحمت کن←شمارهٔ ۵۹الهی بر هر که داغ محبت خود نهادی، خرمن وجودش را بباد نیستی در دادی←شمارهٔ ۶۰الهی مخصلان بمحبت تو مینازند و عاشقان بسوی تو میتازند، کار ایشان تو بساز که دیگران نسازند، ایشان را تو نواز که دیگران ننوازند←شمارهٔ ۶۱الهی محبت تو گلی است محنت و بلاخار آن، آن کدام دل است که نیست گرفتار آن←شمارهٔ ۶۲الهی از هر دو جهان محبت تو گزیدم و جامه بلا بریدم و پرده عافیت دریدم←شمارهٔ ۶۳یارب ز شراب عشق سرمستم کن←شمارهٔ ۶۴الهی چون در تو نگرم از جمله تاجدارانم و تاج بر سر و چون در خود نگرم از جمله خاکسارانم و خاک بر سر←شمارهٔ ۶۵الهی مرا دل از بهر تو در کار است و گرنه مرا با دل چکار است، آخر چراغ مرده را چه مقدار است←شمارهٔ ۶۶الهی اگر مستم و اگر دیوانه ام از مقیمان این آستانه ام، آشنائی با خود ده که از کائنات بیگانه ام←شمارهٔ ۶۷الهی تا بتو آشنا شدم، از خلق جدا شدم، در دو جهان شیدا شدم، نهان بودم و پیدا شدم←شمارهٔ ۶۸نی از تو حیات جاودان می خواهم←شمارهٔ ۶۹الهی در سر خمار تو داریم، در دل اسرار تو داریم و بزبان اشعار تو داریم، اگر گوئیم ثنای تو گوئیم و اگر جوئیم رضای تو جوئیم←شمارهٔ ۷۰الهی بر عجز خود آگاهم و بر بیچارگی خود گواهم، خواست خواست تواست من چه خواهم←شمارهٔ ۷۱الهی بروزگار آمدم بنده و ار با لب پرتو به و زبان پر استغفار، خواهی بکرم عزیز دار خواهی خوار که من خجلم و شرمسار و تو خداوندی و صاحب اختیار←شمارهٔ ۷۲الهی اگر خامم پخته ام کن و اگر پخته ام سوخته ام کن←شمارهٔ ۷۳الهی از کشته تو خون نیاید و از سوخته تو دود، کشته تو بکشتن شاد است و سوخته تو بسوختن خشنود←شمارهٔ ۷۴پیوسته دلم دم از رضای تو زند←شمارهٔ ۷۵الهی بحرمت ذاتی که تو آنی، بحرمت صفاتی که چنانی و بحرمت نامی که تو دانی بفریاد رس که می توانی←شمارهٔ ۷۶الهی مکش این چراغ افروخته را و مسوز این دل سوخته را و مدر این پرده دوخته را و مران این بنده نو آموخته را←شمارهٔ ۷۷الهی اگر تن مجرم است دل مطیع است و اگر بنده بد کار است کرم تو شفیع است←شمارهٔ ۷۸الهی قبله عارفان خورشید روی تو است و محراب جانها طاق ابروی تو است و مسجداقصی دلها حریم کوی تو است، نظری بسوی ما فرما که نظر ما بسوی تو است←شمارهٔ ۷۹الهی روی بنما تا در روی کسی ننگریم و دری بگشای تا بر در کس نگذریم←شمارهٔ ۸۰الهی بنام آن خدائی که نام او راحت روح است و پیغام او مفتاح فتوح و سلام او در وقت صباح مومنانرا صبوح و ذکر او مرهم دل مجروح و مهر او بالانشینان را کشتی نوح عذرهای ما بپذیر و بر عیب ما مگیر←
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth