→ خواجه عبدالله انصاریخواجه عبدالله انصاری
خواجه عبدالله انصاری
مناجات پیر انصار
از فهرست کتاب، به شعر دلخواهت برو.
شمارهٔ ۱۶۱الهی چه خوش روزی که خورشید جلال تو به ما نظر می کند، چه خوش وقتی که مشتاق از مشاهده جمال تو ما را خبری دهد، جان خود را طعمه باز سازیم که در فضای طلب تو پروازی کند و دل خود نثار دوستی کنیم که بر سر کوی تو آوازی دهد←شمارهٔ ۱۶۲الهی نصیب این بیچاره از این کار همه درد است، مبارک باد که مرا این درد فرد است حقا که هر کس بدین درد ننازد جوانمرد است←شمارهٔ ۱۶۳هر درد که زین دلم قدم برگیرد←شمارهٔ ۱۶۴الهی شاد بدانم که اول من نبودم تو بودی، آتش یافتنی با نور شناختن تو آمیختی، از باغ وصال نسیم قرب تو انگیختی، باران وحدانیت بر گرد بشریت تو ریختی به آتش دوستی آب و گل سوختی تا دیده عارف به دیدار خود آموختی←شمارهٔ ۱۶۵الهی جلال عزت تو جای اشارت نگذاشت و محو و اثبات تو راه اضافت برداشت تا گم گشت آنچه بنده در دست داشت←شمارهٔ ۱۶۶خداوندا از آن تو می فزود و از آن بنده میکاست تا آخر همان ماند که اول بود راست←شمارهٔ ۱۶۷الهی آن روز کجا بازیابم که تو مرا بودی و من نبودم تا بآن روز نرسم میان آتش و دودم اگر به دو گیتی آن روز را بازیابم بر سودم و اگر بود تو خود را دریابم به نبود خود خشنودم←شمارهٔ ۱۶۸خدایا من کجا بودم که تو مرا خواندی من نه منم که تو مرا ماندی←شمارهٔ ۱۶۹الهی مران کسی را که تو خود خواندی، آشکار مکن گناهی را که تو خود پوشیدی، کریما خود برگرفتی و کس نگفت که بردار، اکنون که برگرفتی مگذار و در سایه لطف خود میدار و جز به فضل و رحمت خود مسپار الهی آب عنایت تو به سنگ رسید، سنگ بار گرفت، درخت رویانید درخت میوه بار گرفت چه درختی؟ درختی که بارش همه شادی، مزه اش همه انس و بویش همه آزادی، درختی که ریشه آن در زمین وفا، شاخ آن برای رضا، میوه آن معرفت و صفا، حاصل آن دیدار و لقاء←شمارهٔ ۱۷۰الهی بنام تو زبانها گویا شده، بنام تو جانها شیدا شده بیگانه آشنا شده، زشت ها زیبا شده، کارها هویدا شده، راهها پیدا شده، بنام تو چشم مشتاقان گریان، دلهای عارفان سوزان، سرهای واله هان خروشان، تنهای عاشقان بیجان←شمارهٔ ۱۷۱الهی بنام تو جانها اسیر پیغام تو، عارف افتاده بدام تو، مشتاقان مست مهر از جام تو خوشا بحال کسی که از این جام شربتی چشید یا در این راه منزلی برید، دل وی بنور حق افروخته و بروح انس زنده و بفر وصال فرخنده، گهی در حیرت شهود مکاشف جلال، گهی در بحر وجود غرقه لطف و جمال←شمارهٔ ۱۷۲در عشق تو من کیم که در منزل من←شمارهٔ ۱۷۳الهی از وجود تو هر مفلسی را نصیبی و از کرم تو هر دردمندی را طبیبی است، از سعت رحمت تو هر کسی را بهره ای و از بسیاری بخشش تو هر نیازمندی را قطره ایست، بر سر هر مؤمن از تو تاجی است و در دل هر محب از تو سراجی است هر شیفته ای را با تو سر و کاری است و هر منتظری را آخر روز دیداریست←شمارهٔ ۱۷۴الهی این چه بدتر روزی است، ترسم که مرا از تو جز حسرت نه روزی است←شمارهٔ ۱۷۵خداوندا از بخت خود چون پرهیزم و از بودنی کجا گریزم؟ و ناچاره را چه آمیزم، و در هامون کجا گریزم←شمارهٔ ۱۷۶کریما دل من کان حسرت است و تن من مایه درد و غم نیارم گفت که اینهمه چرا بهره من نه دست رسد مرا چاره من←شمارهٔ ۱۷۷الهی ای گشاینده زبان مناجات گویان و انس افزای خلوتهای ذاکران و حاضر نفسهای رازداران←شمارهٔ ۱۷۸خداوندا در حاجت کسی نظر کن که او تو را یک حاجت بیش نیست←شمارهٔ ۱۷۹الهی معنی دعوی صادقانی، فروزنده نفسهای دوستانی، آرام دل غریبانی، چون در میان جان حاضری از بیدلی می گویم که کجائی، زندگانی را جانی و آئین زیاد، به خود از خود ترجمانی، به حق تو بر تو که ما را در سایه غرور ننشانی و بوصال خود رسانی←شمارهٔ ۱۸۰الهی بهر صفت که هستم بر خواست تو موقوفم، به هر نام که مرا خوانند به بندگی تو معروفم تا جان دارم رخت از این کوی برندارم، هر کس که تو آن اوئی بهشت او را بنده است و آن کس که تو در زندگانی او هستی زنده جاوید است←شمارهٔ ۱۸۱خداوندا گفتار تو راحت دل است و دیدار تو زندگی جان، زبان بیاد تو نازد و دل به مهر و جان به عیان الهی اگر تو فضل کنی، دیگران چه داد و چه بیداد، و اگر تو عدل کنی فضل دیگران چون باد خداوندا آنچه من از تو دیدم، دو گیتی بیاراید، شگفت آنکه جان من از تو نمی آید←شمارهٔ ۱۸۲الهی چند نهان باشی و چند پیدا؟ که دلم حیران گشت و جان شیدا، تا کی در استتار و تجلی کی بود آن تجلی جاودانی؟←شمارهٔ ۱۸۳خداوندا چند خوانی و رانی، بگداختم در آرزوی روزی که در آن روز تو مانی، تا کی افکنی و برگیری، این چه وعده است بدین درازی و بدین دیری؟←شمارهٔ ۱۸۴الهی این بوده و هست و بودنی، من بقدر شأن تونادانم و سزای تو را نتوانم در بیچارگی خود گردانم، روز بروز برزیانم، چون منی چون بود از نگریستن، در تاریکی بفغانم که خود بر هیچ چیز هست ماندنم ندانم، چشم بر روی دارم که تو مانی و من نمانم، چون من کیست اگر آن روز ببینم اگر به بینم بجان فدای آنم←شمارهٔ ۱۸۵الهی روزگاری تو را می جستم خود را مییافتم، اکنون که خود را می جویم تو را مییابم، ای محب را یاد و انس را یادگار، چون حاضری این جستن بچه کار؟←شمارهٔ ۱۸۶الهی یافته میجویم، با دیده ور می گویم که دارم چه جویم، که می بینم چه گویم؟ شیفته این جست و جویم، گرفتار این گفت و گویم، ای پیش از هر روز و جدا از هر کس مرا در این سوز هزار مطرب نه بس←شمارهٔ ۱۸۷الهی به عنایت ازلی تخم هدایت کاشتی، به رسالت پیمبران آب دادی، به یاری و توفیق پروردی به نظر خود بارآوردی←شمارهٔ ۱۸۸خداوندا سزد که اکنون سموم قهر از آن بازداری و کشته عنایت ازلی را به رعایت ابدی مدد کنی الهی گاه گریم که در اختیار دیوم از بس تاریکی بینم، باز ناگاه نوری تابد که جمله بشریت در جنب آن ناپدید بود←شمارهٔ ۱۸۹خدایا گاه از تو می گفتم، و گاه از تو می نیوشیدم، میان جرم خود و لطف تو می اندیشیدم کشیدم آنچه کشیدم، همه نوش گشت چون آوای تو شنیدم←شمارهٔ ۱۹۰الهی تو در ازل ما را برگرفتی و کسی نگفت که بردار، اکنون که برگرفتی نه بگذار و در سایه لطف تو خود میدار←شمارهٔ ۱۹۱الهی آنچه ناخواسته یافتنی است، خواهنده آن کیست؟ آنچه از پاداش برتر است پرسش در جنب آن چیست؟ پس هرچه از باران منت است بهار آن دمی است و دانش و کوشش محنت آدمی است←شمارهٔ ۱۹۲الهی مرا دردی است که بهی مباد، این درد مرا صواب است با خرسندی دردمندی به درد خود کسی را چه حساب است←شمارهٔ ۱۹۳الهی گاهی بخود نگرم گویم که از من زارتر کیست، گاهی به تو نگرم گویم از من بزرگوارتر کیست بنده چون بهی خودنگرد بزبان تحقیر از کوفتگی و شکستگی خود گوید:←شمارهٔ ۱۹۴الهی آمدم با دو دست تهی، سوختم به امید روزبهی، چه باشد اگر بر این دل خسته ام مرهم بنهی←شمارهٔ ۱۹۵الهی آی آرنده غم پشیمانی در دلهای آشنایان و ای افکنده سوز در دل تائبان ای پذیرنده گناهکاران و معترفان، کسی باز نیامد تا باز نیاوردی و کسی راه نیافت تا دست نگرفتی، دستگیر که چون تو دستگیر نیست، دریاب که جز تو پناه نیست و پرسش ما را جز تو جواب نیست و درد ما را جز تو دوا نیست، و از این غم جز از تو مارا راحت نیست←شمارهٔ ۱۹۶الهی تو دوستان خود را به لطف پیدا گشتی تا قومی را بشراب انس مست کردی، قومی را به دریای دهشت غرق کردی، ندا از نزدیک شنوانیدی ونشان از دور دادی، رهی را باز خواندی و آنگاه خود نهان گشتی از وراء پرده خود را عرضه کردی و به نشان بزرگی خود را جلوه نمودی تا آن جوانمردانرا در وادی دهشت گم کردی، و ایشانرا در بیتابی و بی توانی سرگردان کردی، داور آن داد خواهان توئی و داد ده آن فریاد کنان توئی و دیت آن کشتگان توئی دستگیر آن غرق شده گان توئی و دلیل آن گم شدگان توئی، تا آن گم شده کی به راه آید و آن غرق شده کجا به کران افتد و آن جانهای خسته کجا بیاسایند واین قصه نهانی را کی جواب آید و شب انتظار آنانرا کی بامداد آید؟←شمارهٔ ۱۹۷الهی کار تو بی ما به نیکوئی در گرفتی، چراغ خود را بی ما به مهربانی افروختی، خلعت نور از غیب بی ما، به بنده نوازی فرستادی، چون رهی را به لطف خود به این آرزو آوردی چه شود که به لطف خود ما را به سر بری←شمارهٔ ۱۹۸الهی تو آنی که نور تجلی بر دلهای دوستان تابان کردی و چشمه های مهر در سر ایشان روان کردی، تو پیدا و به پیدائی خود در هر دو گیتی ناپیدا کردی، ای نور دیده آشنایان و سوز دل دوستان و سرور جان نزدیکان، همه تو بودی و توئی، تو نه دوری تا ترا جویند نه غافل تا ترا پرسند نه تو را جز بتو یابند←شمارهٔ ۱۹۹الهی هرچه نشان میشمردم پرده بود و هرچه مایه میدانستم بیهده بود←شمارهٔ ۲۰۰خداوندا یکبار این پرده من از من بردار و عیب هستی من از من وادار و مرا در دست کوشش مگذار بار خدایا کردار ما در میار و زبان ما از ما وادار←