شعر را زندگی کن
→ خواجه عبدالله انصاریخواجه عبدالله انصاری
خواجه عبدالله انصاری

مناجات پیر انصار

از فهرست کتاب، به شعر دلخواهت برو.

شمارهٔ ۱۲۱الهی تو موجود عارفانی، آرزوی دل مشتاقانی، یاد آور زبان مداحانی، چونت نخوانم که نیوشنده آواز راعیانی، چونت نستایم که شاد کننده دل بندگانی، چونت ندانم که زین جهانی، چونت دوست ندارم که عیش جانی←شمارهٔ ۱۲۲یارب ز شراب عشق سرمستم کن←شمارهٔ ۱۲۳الهی تابنده را خواندی بنده در میان مردم تنهاست و تا گفتی بیا هفت اندام او شنواست از آدمی چه آید قدر او پیداست، کیسه تهی و باد پیماست، این کار پیش از آدم و حواست و عطا بیش از خوف و رجاست اما آدمی بسبب دیدن مبتلاست، به ناز کسی است که از سبب دیدن رهاست و با خود به جفاست←شمارهٔ ۱۲۴ای دوست بجملگی تو را گشتم من←شمارهٔ ۱۲۵الهی اگر کسی ترا بطلب یافت من خود طلب از تو یافتم، اگر کسی ترا به جستن یافت من بگریختن یافتم←شمارهٔ ۱۲۶خداوندا چون وجود تو پیش از طلب و طالب است طالب از آن جهت در طلب است که بیقراری بر او غالب است، عجب آنست که یافت نقد شد و طلب برنخاست، حق دیده ور شد و پرده عزت بجاست←شمارهٔ ۱۲۷الهی چه شود که دلم را بگشائی و از خود مرهمی برجانم نهی، من سود چون جویم که دو دستم از مایه تهی، نگر که بفضل خود افکنی مرا در روز بهی←شمارهٔ ۱۲۸الهی نسیمی از باغ دوستی دمید دل را فدا کردیم، بوئی از خزینه دوستی یافتیم بپادشاهی بر سر عالم ندا کردیم، برقی از مشرق حقیقت تافت آب گل کم انگاشتیم←شمارهٔ ۱۲۹الها هر شادی که بی تو است اندوه است، هر منزلی که نه در راه تواست زندان است هر دل که نه در طلب تو است ویران است←شمارهٔ ۱۳۰یک نفس با تو بدو گیتی ارزان است یک دیدار از تو بهزار جهان رایگان است←شمارهٔ ۱۳۱الهی چه زیباست ایام دوستان تو با تو و چه نیکو است معاملت ایشان در آرزوی دیدار تو چه خوش گفت و گوی ایشان در راه جست و جوی تو، آن دیده که ترا به دیدن جز تو کی پردازد آن جان که با تو صحبت یافت با آب و خاک چند سازد؟←شمارهٔ ۱۳۲الهی آب عنایت تو بسنگ رسید، سنگ بار گرفت، از سنگ میوه رست میوه طعم و مزه گرفت←شمارهٔ ۱۳۳پرودگارا یاد تو دل را زنده کرد و تخم مهر افکند، درخت شادی رویانید و میوه آزادی داد الهی پهنای عزت تو جای اشارت نگذاشت و قدم وحدانیت تو راه اضافت برداشت تا رهی گم کرد آنچه در دست داشت و ناچیز شد هر چه می پنداشت←شمارهٔ ۱۳۴الهی مشرب می شناسم اما وا خوردن نمی یارم، دل تشنه و در آرزوی قطره میزارم سقایه مرا سیراب نکند، من در طلب دریایم، بر هزار چشمه گذر کردم تا که دریا دریابم، در آتش عشق غریقی دیدی؟ من چنانم، در دریای تشنه ای دیدی؟ من آنم، راست بحیرت زده مانم که در بیابانم، فریادم رس که از بلائی به فغانم←شمارهٔ ۱۳۵الهی غریب تو را غربت وطن است کی هرگز بخانه رسد کسی که غربت او را وطن است الهی مشتاق کشته دوستی و کشته دوست دیدار ترا کفن است←شمارهٔ ۱۳۶الهی چه خوش روزگاری است روزگار دوستان تو با تو، چه خوش بازاری است بازار عارفان در کار تو، چه آتشین است نفسهای ایشان در یاد تو، چه خوش دردی است درد مشتاقان در سوز شوق و مهر تو، چه زیباست گفت و گوی ایشان در نام و نشان تو←شمارهٔ ۱۳۷با صنع تو هر مورچه رازی دارد←شمارهٔ ۱۳۸الهی ار سزاوار ثنای خویش، ای شکر کننده عطای خویش، ای شیرین نماینده بلای خویش، بنده به ذات خود از ثنای تو عاجز و بعقل خود از شناخت منت تو عاجز و به توان خود از سزای تو عاجز←شمارهٔ ۱۳۹الهی گرفتار آن دردم که تو داروی آنی، بنده آن ثنایم که تو سزاوار آنی، من در تو چه دانم؟ تو دانی، تو آنی که خود گفتی و چنانکه خود گفتی آنی، تو آنی که مصطفی گفت من ثنای تو را نتوانم شمرد آن گونه که توخود بر نفس خویش ثنا گفتی←شمارهٔ ۱۴۰الهی چه یاد کنم که خود همه یادم، من خرمن نشان خود همه را فرا باد نهادم، ای یادگار جانها و یاد داشته دلها و یاد کرده زبانها، بفضل خود ما را یاد کن و بیاد لطیفی ما را شاد کن←شمارهٔ ۱۴۱الهی جز از شناخت تو شادی نیست و جز از یافت تو زندگانی نه، زنده بی تو چون مرده زندانی است و زنده بتو زنده جاودانی است←شمارهٔ ۱۴۲الهی مران کسی را که خود خواندی، ظاهر مکن جرمی را که خود پوشیدی، کریما میان ما و تو داور توئی، آن کن که سزاوار آنی نه آن چنان که سزاوار ماست←شمارهٔ ۱۴۳الهی اگر این آه از ما دعوی است تو سزای آنی، اگر لاف است بجای آنی، اگر صدقست وفای آنی←شمارهٔ ۱۴۴خدایا اگر دعوی است سخن راست است اگر صدق است کار راست است، اگر دعوی است نه بیداد است←شمارهٔ ۱۴۵الهی از سه چیز که دارم در یکی نگاه کن: اول بیخودی که جز تو را از دل نخاست، دوم تصدیقی که هرچه گفتی گفتم راست، سوم چون با ذکرم خاست، دل و جان جز تو را نخواست←شمارهٔ ۱۴۶الهی از دو دعوی به زینهارم و از هر دو به فضل تو فریاد خواهم، از آنکه پندارم بخود چیزی دارم، یاپندارم که بر تو حقی دارم←شمارهٔ ۱۴۷خداوندا از آنجا که بودیم برخاستیم لکن به آنجا نرسیدیم که خواستیم←شمارهٔ ۱۴۸خدایا هرکه نه کشته خودی مردار است و مغبون کسی که نصیب او از دوستی گفتار است او را که راه جان و دل بکار است، او را با دوست چه کار است←شمارهٔ ۱۴۹الهی نزدیک نفسهای دوستانی، حاضر دل ذاکرانی، از نزدیک نشانت می دهند و برتر از آنی، از دورت میجویند و تو نزدیکتر از جانی، ندانم که در جانی یا جانرا جانی، نه این و نه آنی، جان را زندگانی میباید تو آنی←شمارهٔ ۱۵۰الهی کشیدیم آنچه کشیدیم همه نوش گشت چون آوای قبول شنیدیم، دانی که هرگز در مهر شکیبا نبودیم و بهر کوی که رسیدیم حلقه در دوستی تو گرفتیم، و بهر راه که رفتیم بر بوی تو آن راه را بریدیم، دل رفت مبارک باد، گر جان برود در این راه پسندیدیم←شمارهٔ ۱۵۱الهی آتش یافت با نور شناخت آمیختی، و ا زباغ وصال نسیم قرب برانگیختی، با آتش دوستی آب گل سوختی تا دیده عارف را دیدار خود آموختی←شمارهٔ ۱۵۲الهی عنایت تو کوه است و فضل تو دریا، کوه کی فرسود و دریا کی کاست؟ عنایت تو کی جست و فضل تو کی واخواست، پس شادی یکی است که دوست یکتاست←شمارهٔ ۱۵۳الهی از کرم تو همین چشم داریم و از لطف تو همین گوش داریم بیامرز ما را که بس آلوده ایم به کردار خویش، بس درمانده ایم به وقت خویش، بس مغروریم به پندار خویش، بس محبوسیم در سرای خویش، دست ما را گیر بفضل خویش، بازخوان ما را بکرم خویش، بازده ما را باحسان خویش←شمارهٔ ۱۵۴دل کیست که گوهری فشاند بی تو←شمارهٔ ۱۵۵الهی تا آموختن را آموختم، آموخته را جمله بسوختم، اندوخته را برانداختم و انداخته را بیندوختم نیست را بفروختم تا هست بیفروختم←شمارهٔ ۱۵۶الهی تایگانگی بشناختم، در آرزوی شادی بگداختم، کی باشد که گویم پیمانه بینداختم و از علایق واپرداختم و بود خویش جمله در باختم←شمارهٔ ۱۵۷الهی گاه می گوئی فرود آی، گاه می گوئی بگریز، گاه فرمائی بیا، گاه گوئی پرهیز←شمارهٔ ۱۵۸خدایا این نشان قربت است؟ یا محض رستاخیز؟ هرگز بشارت ندیدم تهدیدآمیز ای مهربان بردبار، ای لطیف نیک بار، آمد بدرگاه، خواهی به ناز دار و خواهی خوار دار←شمارهٔ ۱۵۹الهی این دل من کان حسرت است و تن من مایه درد و غم خدایا نیارم گفت که این همه چرا بهره من الهی تا مهر تو پیدا گشت همه مهر با جفا گشت و تا نیکی تو پیدا گشت همه جفاها وفا گشت خداوندا مانه ارزانی بودیم تا ما را برگزیدی و نه ناارزانی بودیم که به غلط برگزیدی بلکه به خود ارزانی کردی تا برگزیدی و هر عیب که میدیدی بپوشیدی←شمارهٔ ۱۶۰الهی نامت نور دیده آشنایان یادت آئین منزل مشتاقان، یافتت چراغ دل مریدان، مهرت انس جان دوستان←
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth