شعر را زندگی کن
خلوتی با آشفتهٔ شیرازی

شمارهٔ ۷۳۷

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
زلف تو تا گرفته‌ام با همه در کشاکشمخال تو تا گزیده‌ام هندوی دل در آتشم
۲
از نمکین لب توام بوده غذای روح و بسگیردم آن نمک اگر من نمک دگر چشم
۳
مستم و نیست درد سر تا به صباح محشرمتا لب می‌پرست تو داده شراب بی‌غشم
۴
باده نخورده چشم تو مستی اوست از کجاو از اثرش عجب که من باده نخورده سرخوشم
صفحهٔ ۱ از ۳
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth