خلوتی با آشفتهٔ شیرازی
شمارهٔ ۸۷۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
چهای ای عشق که دیدار تو نتوان دیدنوصل چون نیست بسازیم به هجران دیدن
۲
من همان روز که دل شد گرو مهر بتانشدم آماده بجان داغ فراوان دیدن
۳
ایدل از سر سر زلف بتانت چه گشودبجز از سلسله ها بی سر و سامان دیدن
۴
چشم آن تاب ندارد که ببیند رخ توراستی چشمه خورشیدی و نتوان دیدن
صفحهٔ ۱ از ۳