خلوتی با آشفتهٔ شیرازی
شمارهٔ ۹۹۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دانست و هست و بود تو را مظهر آینهروزی که کرد تعبیه اسکندر آینه
۲
نتوان زدود نقش رخت از ضمیر اوچون جان گرفته عکس تو را در بر آینه
۳
مستی من زآینه نبود عجب که هستلعل لبت شراب بود ساغر آینه
۴
عکس تو را و آه مرا عاریت گرفتروشن اگر که هست و مکدر گر آینه
صفحهٔ ۱ از ۲