خلوتی با آشفتهٔ شیرازی
شمارهٔ ۹۹۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
در همه شهر حاضری در بَرِ ما نشستهایچهره به دل گشادهای پرده به چشم بستهای
۲
بافته زلف سرکشش در رگ و ریشهام رسنتا نکنی تصوری کِش ز کمند رَستهای
۳
داغ تو از آرزوی دل زخم زن و نمک بهلتیر بزن که از خوشی مرهم جانِ خستهای
۴
بسمل تیر عشق را آب ز خنجر آرزوستدانه چه میدهی دگر ای که پرم شکستهای؟
صفحهٔ ۱ از ۲