خلوتی با آشفتهٔ شیرازی
شمارهٔ ۱۱۴۰
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
در عاشقی گشتم زبون ای کاش دل خون میشدیعقلم ز سر کردی برون ای کاش مجنون میشدی
۲
ای عشق عالمسوز من وی برق جانافروز منآتش زدی چون نی به جان ای کاش بیرون میشدی
۳
میخواست با سبحه به دل زاهد کند زنار منای دل نکردی این عمل حقا که مغبون میشدی
۴
ای لؤلؤ بحرین دل بیجا چه ریزی از بصرگر مانده بودی در صدف تو در مکنون میشدی
صفحهٔ ۱ از ۲