خلوتی با آشفتهٔ شیرازی
شمارهٔ ۱۱۵۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
شهری بود نکوئی و جانا تواش دریفرزند حسن و عشق و تو بر هر دو مادری
۲
عشقم نشست در دل و عقلم فرار کردآری دو پادشاه نشاید به کشوری
۳
تا هست منظر دل و دیده مقام دوستحاشا که من نظر بگشایم به منظری
۴
دیدم که خضر جام به کف سوی میکدهمیرفت تا بَدَل کند او را به ساغری
صفحهٔ ۱ از ۳