خلوتی با سلیم تهرانی
شمارهٔ ۱۴۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
شعله ی شوقم و از شرم زبانم لال استصد شکایت به لبم از گره تبخال است
۲
نشود دور سرم از قدم جلوه ی اوحلقه ی گوش من از سلسله ی خلخال است
۳
بهر هر کار به ما مشورتی می بایدسخن مردم دیوانه سراسر فال است
۴
از پی هر نگهم اشک روان می آیدگرد این بادیه را قافله در دنبال است
صفحهٔ ۱ از ۲