خلوتی با سلیم تهرانی
شمارهٔ ۲۱۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
بر سر عشق تو هرکس هست با من دشمن استآنکه اشکی پاک میسازد ز چشمم دامن است
۲
در کف او می به رنگ شبنم روی گل استبر میانش تیغ چون آب میان گلشن است
۳
برنمیخیزیم از جای خود و آوارهایمدامن صحرای مجنون تو طرف دامن است
۴
همچو من منصور را سامان رسوایی کجاستمایهٔ حلاجی او پنبهٔ داغ من است
صفحهٔ ۱ از ۲