شعر را زندگی کن
خلوتی با سلیم تهرانی

شمارهٔ ۲۸۹

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
شد عمرها و شورش عشقم ز سر نرفتبوی گل جنون ز دماغم به در نرفت
۲
هر کس به راه شوق تو چون شعله گرم خاستهمچون شرار، یک دو قدم بیشتر نرفت
۳
گفتم ز ضعف عشق تو دستی به سر زنمچندان که سعی بیش نمودم به سر نرفت
۴
آن مرغ عاجزم که مرا در تمام عمرچون زلف او شکستگی از بال و پر نرفت
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth