خلوتی با سلیم تهرانی
شمارهٔ ۲۹۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
رفتی و از نقش رویت دیده ی خونین پر استگر چمن از گل تهی شد، دامن گلچین پر است
۲
جای ما صحراست، ای مجنون در اینجا رحم نیستدامن طفلان این شهر از دل سنگین پر است
۳
خنده ای دارد که از منقار او خون می چکدکبک را از بس که دل از ناخن شاهین پر است
۴
درد دل گفتن مرا سودی ندارد با طبیبگوش او از پنبه همچون صورت بالین پر است
صفحهٔ ۱ از ۲