خلوتی با سلیم تهرانی
شمارهٔ ۴۳۳
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
میگریزد خوابم از جایی که مخمل میبرنددردسر میگیردم تا نام صندل میبرند
۲
از خراش ناخن غم سینهام دارد صفاآینه چون زنگ میگیرد به صیقل میبرند
۳
آتش سودا ز بس در مغز من جا کرده استاز سرم در پیش پیش عقل، مشعل میبرند
۴
هیچ لذت چون مکرر دیدن معشوق نیسترشک یکبینان او بر چشم احول میبرند!
صفحهٔ ۱ از ۲