شعر را زندگی کن
خلوتی با سلیم تهرانی

شمارهٔ ۵۳۸

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
بس که بر من چشم او افسون سودا می دمدجای ناخن، حلقه ی زنجیرم از پا می دمد
۲
هرکه را داغی به دل دیدم، ز حسرت سوختمهوش از من می برد این گل ز هرجا می دمد
۳
هیچ کس از کار من در راه عشق آگاه نیستگل اگر بر دست گیرم، خارم از پا می دمد
۴
بس که خار حسرتم بی روی او در دل شکستهمچو گلبن، جای مو، خارم ز اعضا می دمد
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth