خلوتی با سلیم تهرانی
شمارهٔ ۵۵۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
به هر چمن که دلم با فغان درون آیدز داغ لاله ی او تا به حشر خون آید
۲
به شوق دیدن من سر به کوه و دشت نهدز هر دیار که دیوانه ای برون آید
۳
نمی شود به فسون رام با کسی این مارمرا به دست، سر زلف یار چون آید؟
۴
نظر به جانب گل بی رخ تو نگشایمبه دیده ام چو گل چشم اگر درون آید
صفحهٔ ۱ از ۲