خلوتی با سلیم تهرانی
شمارهٔ ۶۹۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
در وادی محبت، چون خضر راهبر باشبا رهروان دریا، چون موج همسفر باش
۲
انگشت دایه در کام زهر غمم کشیده ستدر دست من هر انگشت، گو شاخ نیشکر باش
۳
آشوب موج و طوفان سامان اهل دریاستهمچون سفینه ی عشق، مجموعه ی خطر باش
۴
چندان که بال باز است، پرواز در خیال استای دل به کنج عزلت، عنقای بسته پر باش
صفحهٔ ۱ از ۲