خلوتی با سلیم تهرانی
شمارهٔ ۷۴۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
بس است، این همه زاهد مکن ادای خنکچو صبح چند به دوش افکنی ردای خنک
۲
ز خاک پای صبوری به عشق آن دیدمکه چشم موسم گرما ز توتیای خنک
۳
زنم ز خون هوس، آب آتش دل راکه دست سوخته را خوش بود حنای خنک
۴
دلم توقع گرمی ندارد از احبابچو نخل موم که می سازدش هوای خنک
صفحهٔ ۱ از ۲