خلوتی با سلیم تهرانی
شمارهٔ ۸۰۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
به افسون محبت دست آتش را به مو بندمچو غنچه بر گل کاغذ، طلسم رنگ و بو بندم
۲
گرفتم سهل کار عشق را، بر من جهان خنددکه می خواهم ره سیلاب را چون آب جو بندم
۳
سخن ها از زبان من به آن بی باک می گویندشوم خاموش و بر احباب راه گفتگو بندم
۴
کمر در خدمت بت خود مرا از کار افتاده ستمگر زنار خود را همچو قمری بر گلو بندم
صفحهٔ ۱ از ۲