خلوتی با جویای تبریزی
شمارهٔ ۱۳۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
نباشد مامنی چون پیکر ما عشق سرکش راکه نبود غیر خاکستر حصاری امن، آتش را
۲
دل یکدسته عاشق تا بکی گرد سرت گرددحیا را کارفرما، دسته کن زلف مشوش را!
۳
برو ساقی که من از ساغر آن چشم سرمستمچه کیفیت رسد از می کشی رند هلاکش را
۴
نمی دانم چسان در آن یک مژگان بهم سودننگاهت بر دل غمدیده خالی کرد ترکش را
صفحهٔ ۱ از ۲