شعر را زندگی کن
خلوتی با جویای تبریزی

شمارهٔ ۱۹۳

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
مایه ای از خون دل و زگریه سامانی نداشتهر که چون مینا به بزمت چشم گریانی نداشت
۲
بر جنونم وسعت این عرصه دایم تنگ بودجامهٔ عریانی ام چون دشت دامانی نداشت
۳
از تپیدنهای بسمل شرم می آید مرااینقدَرها از برای رفتنَش جانی نداشت
۴
در سراپا خنجرش را بسکه بشکستم نوددر تنم از استخوان کلکی که پیکانی نداشت
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth