خلوتی با جویای تبریزی
شمارهٔ ۲۲۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
می کند چشم تو تا بیخود ز ساغر گشته استآنقدر مستی که مژگان هم از او برگشته است
۲
در ره شوق تو از بس پر برون آورده استنامه ام مستغنی از بال کبوتر گشته است
۳
کارهای چرخ از بس بی نظام افتاده استآسمانها گوییا اوراق ابتر گشته است
۴
چون توانم گرد دل را منع کلفت از غمششیشه افلاک از آهم مکدر گشته است
صفحهٔ ۱ از ۲