خلوتی با جویای تبریزی
شمارهٔ ۲۷۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
تا نقاب از عارض آن سرو چمن پیرا گرفتلاله از شرم رخ لعلش ره صحرا گرفت
۲
جلوه گر ز آیینهٔ نقصان شود حسن کمالتا به سروستان شدی کار قدت بالا گرفت
۳
در فغان چون کوهسار آمد ز درد ناله امپنجهٔ بیداد دل تا دامت صحرا گرفت
۴
دانه یاقوت می ریزد سرشک از دیده اشهر که کام دل از آن لعل قدح پیما گرفت
صفحهٔ ۱ از ۲