خلوتی با جویای تبریزی
شمارهٔ ۳۷۵
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
آن نور که هر ذره ازو در لمعان استدر پردهٔ پیدایی او گشته نهان است
۲
در دیدهٔ بالغ نظران پرتو خورشیدبر خاک ره افتادهٔ آن سرو روان است
۳
تا ترک نگاه تو دگر قصد که دارددستی زدده بر تیرکش آن مژگان است
۴
فریاد که دور از می چون خون کبوترخون دلی از دیده مرا در سیلان است
صفحهٔ ۱ از ۲