خلوتی با جویای تبریزی
شمارهٔ ۵۵۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
شب که یاد چشم مستش از غمم افزوده بودآسمان پردود و آهم چون سفال دوده بود
۲
پشت بر دیوار آهن داشتم از فیض صبرهمچو جوهر تا دلم در پیچ و تاب آسوده بود
۳
در نقاب شرم از بس حسن مستوری نهانچهرهٔ تصویر او هم از حیا نگشوده بود
۴
عالمی را گرچه شب بر خاک بیهوشی فکندهمچنان پیمانهٔ چشم تو ناپیموده بود
صفحهٔ ۱ از ۲