خلوتی با جویای تبریزی
شمارهٔ ۶۱۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
بگو به پیرمغان که شبها به روی میخواره درنبنددکه هر که بهر شکست دلها کمر ببندد، کمر نبندد
۲
شب فراقت سر تو گردم به گرد خاطر مگرد چندینحذر که آهم چو نخل شعله بری به غیر از شرر نبندد
۳
زبخت واژون و جوش گریه ز طالع دون و فرط زاریهجوم اشکم شب وصالت عجب که راه نبندد
۴
به ترک دنیا مگر توانی ز رنج مردن نجات یابیکسی که در شد به کنج عزلت کمر به قصد سفر نبندد
صفحهٔ ۱ از ۲