خلوتی با جویای تبریزی
شمارهٔ ۶۲۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
غنچه در صحن چمن دل را نه آسان واکنداین گره را قطرهٔ شبنم به دندان واکند
۲
آفتاب من به نقد جان چو شد جولان فروشصبح را پیش از دو دم نگذاشت دکان واکند
۳
بسکه می چسبند لبهایش ز شیرینی بهمدر شکفتن چون زهم آن لعل خندان واکند
۴
می تواند گوهر مقصود را در عقد داشتعقدهٔ تن را کسی کز رشتهٔ جان واکند
صفحهٔ ۱ از ۲