خلوتی با جویای تبریزی
شمارهٔ ۷۲۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
شد دل دریا کنارم ته همین از چشم ترموج قلزم گشته هر چین جبین از چشم تر
۲
بسکه دارد در گره آهی جدا از هجر اوستچون حباب اشکم بریزد بر زمین از چشم تر
۳
گر نه خوناب جگر بارد ز مژگان جای اشککی خورد آبی دل اندوهگین از چشم تر
۴
بسکه باشم تشنهٔ نظارهٔ دیدار دوستدر دهن زیبد اگر گیرم نگین از چشم تر
صفحهٔ ۱ از ۲