خلوتی با جویای تبریزی
شمارهٔ ۸۰۰
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
از سوز دلم دیدهٔ مهجور شود خشکهر قطرهٔ خون در تن رنجور شود خشک
۲
ای مغبچهٔ مگشا سر خم محتسب آمداین چشمه مباد از نظر شور شود خشک
۳
هر سر که در او زمزمهٔ عشق نباشدامید که چون کاسهٔ طنبور شود خشک
۴
هرگز نبرد نام می از مرده دلی هایارب لب زاهد چو لب گور شود خشک
صفحهٔ ۱ از ۲