خلوتی با جویای تبریزی
شمارهٔ ۸۰۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
نه همین چون نی، گلو بی دور ساغر بود خشکموج خونم در سراپا همچو جوهر بود خشک
۲
گرچه سر تا پا تنم در بزم حیرت بود چشمچشم چشمش چون زره از پای تا سر بود خشک
۳
گریه می کردم ولی از حیرت نظاره اشاشک بر مژگان مرا چون آب خنجر بود خشک
۴
می نوشتم نامه و خون از بنانم می چکدحیرتی دارم که چون بال کبوتر بود خشک
صفحهٔ ۱ از ۲