خلوتی با جویای تبریزی
شمارهٔ ۸۳۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
بسکه جا کرده است مهرت در سراپای تنمریشه نخل محبت گشته رگهای تنم
۲
عمرها شد در لباس نیستی آسوده امکی بدام پیرهن افتاده عنقای تنم
۳
ای فدایت جان من دور از بهار جلوه اتخشک شد مانند گل خون در سراپای تنم
۴
بوده ام در هر لباسی چند روزی، عاقبتجامهٔ عریانی آمد راست بالای تنم
صفحهٔ ۱ از ۲