خلوتی با جویای تبریزی
شمارهٔ ۸۴۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ز بیدردان مرا وا می نماید زخم پنهانمکه لبهایش بهم چسبیده از شیرینی جانم
۲
به رنگ صبح شد پاشیده از بس در دل شبهاخیال حسن پرشورش نمک در چشم حیرانم
۳
ز بس دارد طراوت نوبهار حسن رنگینشنماید خاک را گل سایهٔ سرر خرامانم
۴
ز بیدردانم از من شکوه ای گر کند جویاهمیشه با دل پرخون به رنگ غنچه خندانم
صفحهٔ ۱ از ۲