خلوتی با جویای تبریزی
شمارهٔ ۸۸۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
زحال من چسان آگاه گردد شوخ خودکاممکه قاصد را بلب ماند نی شد ناله پیغامم
۲
چنان سیل سرشکم کرده طوفان در شب هجرانکه موج اشک شد انگشت حیرت بر لب بامم
۳
بحسرت بگذرانم بسکه دور از شکرین لعلینگین دان چشم پرخونی شود از پهلوی نامم
۴
بجسم نازکش ترسم که سنگینی کند جویاقبا از نکهت گل گر کند در بر گل اندامم
صفحهٔ ۱ از ۱