خلوتی با سعدی
بخش ۲۳ - حکایت
باب دوم در احسان
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
یکی را خری در گل افتاده بودز سوداش خون در دل افتاده بود
۲
بیابان و باران و سرما و سیلفرو هشته ظلمت بر آفاق ذیل
۳
همه شب در این غصه تا بامدادسقط گفت و نفرین و دشنام داد
۴
نه دشمن برست از زبانش نه دوستنه سلطان که این بوم و بر زآن اوست
صفحهٔ ۱ از ۴