خلوتی با جویای تبریزی
شمارهٔ ۹۵۰
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
تو و مستی و ناز و عشوه و مغرور خود بودنمن و بی طاقتی و راه صحرا و نیاسودن
۲
من و گریان چو ابر از غم، من و نالان چو نی هر دمتو و خندان به رنگ گل، تو و پیمانه پیمودن
۳
به ضبط خویش تا کی غنچه می مانی، که در آخربه خون دل چو برگ لاله باید دامن آلودن
۴
اسیر شعلهٔ حسنی که در بزم تماشایشصدای دل شکستن آید از مژگان بهم سودن
صفحهٔ ۱ از ۲