شعر را زندگی کن
خلوتی با جویای تبریزی

شمارهٔ ۹۶۵

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
ساعد او می زند بر شمع کافور آستیندست حسنش می فشاند بر رخ حور آستین
۲
بسکه روشن گشته بر دستم چراغ داغ عشقشد بسان پردهٔ فانوس پرنور آستین
۳
می شود چون صبح روشن از فراغ روی اوبر چراغ مرده افشاند گر از دور آستین
۴
از لباس ظاهری یک ذره ای باطن بگیر!‏دست تا موجود باشد نیست منظور آستین
صفحهٔ ۱ از ۱
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth