خلوتی با جویای تبریزی
شمارهٔ ۱۰۴۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ز بس با خویش بردم آرزوی سرمه سا چشمیز خاکم هممچو نرگس سرزند هر سبزه با چشمی
۲
ز ضعف تن شدم چون سوزنی تا رفتم از کویشهنوزم هست از سر زندگیها بر قفا چشمی
۳
به راه انتظار ناوک او در لحد باشدبسان شمع با هر استخوان من جدا چشمی
۴
سیه ماریست گویی خنجرش از بس کمین خواهیسیه کرده است از هر حلقهٔ جوهر به ما چشمی
صفحهٔ ۱ از ۲