شعر را زندگی کن
خلوتی با سعدی

بخش ۴ - حکایت بایزید بسطامی

باب چهارم در تواضع

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
شنیدم که وقتی سحرگاه عیدز گرمابه آمد برون بایزید
۲
یکی تشت خاکسترش بی‌خبرفرو ریختند از سرایی به سر
۳
همی‌گفت شولیده دستار و مویکف دست شکرانه مالان به روی
۴
که ای نفس من در خور آتشمبه خاکستری روی در هم کشم؟
صفحهٔ ۱ از ۵
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth