خلوتی با اهلی شیرازی
شمارهٔ ۲۱۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
گریهام دید و چو گل از خنده آن مهوش شکفتدر خزان پیریم آخر بهاری خوش شکفت
۲
دل به خونریز من آن سرو سهی را میکشدغنچهٔ بختِ مرا آخر گلی دلکش شکفت
۳
تا رخش دیدم به مستی جانم از حسرت بسوختآه از این گلها کزان رخسار چون آتش شکفت
۴
برق نعل ابر شش آتش به هستی زد مراصد گل عشرت مرا از نعل آن ابرش شکفت
صفحهٔ ۱ از ۲